تبليغاتX
....رهگذر
....رهگذر

یک نفر آمد و بر پنجره ام گل مالید من ولی منتظر بارانم






رهگذر   


گیج ز هر عابر و هرکس   

پرسید:   

پس خدا کو نکند گم شده است؟!! 

 همه از پرسش او سخت   

به خود لرزیدند....


نوشته شده در دوشنبه نهم اسفند 1389ساعت 14:9 توسط حمید| |

سعی کن حرص و طمع خانه خرابت نکند  / غافل از واقعه روز حسابت نکند

ای که دم می زنی از عشق حسین بن علی  / آنچنان باش که ارباب جوابت نکند

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

باز محرم شدو دلها شکست / از غم زینب دل زهرا شکست


باز محرم شد و لب تشنه شد / از عطش خاک کمرها شکست


آب در این تشنگی از خود گذشت / دجله به خون شد دل صحرا شکست


قاسم و لیلا همه در خون شدند / این چه غمی بود که دنیا شکست

نوشته شده در یکشنبه ششم آذر 1390ساعت 12:40 توسط حمید| |

ای صمیمی ای دوست
گاه و بیگاه لب پنجره خاطره‌ام می‌آیی
تو مرا یاد كنی یا نكنی
من بیادت هستم آرزویم همه سرسبزی توست
دایم از خنده لبانت لبریز
دامنت پر گل باد

-----------------------------------------------

پیش از سحر تاریک است اما تاکنون نشده که آفتاب طلوع نکند. به سحر اعتماد کنید


-------------------------------------------------

اما

با این همه

تقصیر من نبود

که با این همه...


با این همه امید قبولی

در امتحان سادهْ تو رد شدم


اصلاً نه تو ، نه من!

تقصیر هیچ کس نیست

از خوبی تو بود

که من

بد شدم!

زنده یاد قیصر امین پور


-------------------------------------------------------

دنیا را بد ساخته اند! کسی را که دوست می داری ، تو را دوست ندارد کسی که تو را دوست دارد ، تو دوستش نمی داری اما کسی که تو دوستش می داری و او هم تو را دوست دارد به رسم و آیین زندگی به هم نمی رسند، و این رنج است! زندگی یعنی این ...!! دكتر علي شريعتي

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم مهر 1390ساعت 16:27 توسط حمید| |

وقتی گالیله در اثر شکنجه و تهدیدات کلیسا مجبور شد به اشتباه خود پی ببرد و به صاف بودن کره زمین "اعتراف" کند، یکی از شاگردان گالیله به سمت او آمد و تف بر زمین انداخت و گفت: تف به سرزمینی که قهرمان ندارد. گالیله در جواب گفت: تف به سرزمینی که به قهرمان احتیاج دارد

نوشته شده در یکشنبه ششم شهریور 1390ساعت 22:15 توسط حمید| |


میریزم آنچه هست برایم به پای تو


حالا بریز هستی خود را به پای من



وقتی تو دلخوشی، همه ی شهر دلخوشند


خوش باش هم به جای خودت هم به جای من



تو انعکاسِ من شده ای... کوهها هنوز


تکرار میکنند تو را در صدای من


نوشته شده در شنبه دهم اردیبهشت 1390ساعت 15:36 توسط حمید| |

---------------------------------------

صفر را بستند


تا ما به بیرون زنگ نزنیم


از شما چه پنهان


ما از درون زنگ زدیم!


..----------------------------------------------------------

شنيدم مصرعي شيوا كه شيرين بود مضمونش


منم مجنون آن ليلا كه صد ليلاست مجنونش


به خود گفتم تو هم مجنون يك ليلاي زيبايي


كه جان داروي عمر توست در لبهاي ميگونش



بر آر از سينه جان شعر شورانگيز دلخواهي


مگر آن ماه را سازي بدين افسانه افسونش



نوايي تازه از ساز محبت در جهان سركن


كزين آوا بياسايي ز گردش هاي گردونش



به مهر آهنگ او روز و شبت را رنگ ديگر زن


كه خود آگاهي از نيرنگ دوران و شبيخونش



ز عشق آغاز كن تا نقش گردون را بگرداني


كه تنها عشق سازد نقش گردون را دگرگونش



به مهر آويز و جان را روشنايي ده كه اين آيين


همه شادي است فرمانش همه ياري است قانونش



غم عشق تو را نازم چنان در سينه رخت افكند


كه غمهاي دگر را كرد ازين خانه بيرونش



غرور حسنش از ره مي برد اي دل صبوري كن


به خود بازآورد بار دگر شعر فريدونش


--------------------------------------------------------------

    سکوت



چه مهمانان بی دردسری هستند مردگان

نه به دستی ظرفی را چرک میکنند

نه به حرفی دلی را آلوده

تنها به شمعی قانعند

واندکی سکوت......

-----------------------------------------

  دل خوش


جا مانده است 


چیزی جایی


که هیچ گاه دیگر


هیچ چیز


جایش را پر نخواهد کرد


نه موهای سیاه و


نه دندانهای سفید


---------------------------------------------


ازآجیل سفره عید


چند پسته لال مانده است


آنها که لب گشودند؛خورده شدند


آنها که لال مانده اند ؛می شکنند


دندانساز راست می گفت:


پسته لال ؛سکوت دندان شکن است !


-----------------------------------------------

وهم




کهکشانها کو زمینم؟


زمین کو وطنم؟


وطن کو خانه ام؟


خانه کو مادرم؟


مادر کو کبوترانه ام؟


...معنای این همه سکوت چیست؟


من گم شده ام در تو یا تو گم شدی در من ای زمان؟!....



کاش هرگزآن روز از درخت انجیر پائین نیامده بودم!!.


کاش!

-----------------------------------------------------


غریب




مادربزرگ


گم کرده ام در هیاهوی شهر


آن نظر بند سبز را


که در کودکی بسته بودی به بازوی من


در اولین حمله ناگهانی تاتار عشق


خمره دلم


بر ایوان سنگ و سنگ شکست


دستم به دست دوست ماند


پایم به پای راه رفت


من چشم خورده ام


من چشم خورده ام


من تکه تکه از دست رفته ام


در روز روز زندگانیم

------------------------------------------------

بهانه




بی تو


نه بوی خاک نجاتم داد


نه شمارش ستاره ها تسکینم


چرا صدایم کردی


چرا ؟


سراسیمه و مشتاق


سی سال بیهوده در انتظار تو ماندم و نیامدی


نشان به آن نشان


که دو هزار سال از میلاد مسیح می گذشت

---------------------------------------------


و عصر


عصر والیوم بود


و فلسفه بود


و ساندویچ دل وجگر


--------------------------------------------------

بیکرانه




در انتهای هر سفر


در آیینه


دار و ندار خویش را مرور می کنم


این خاک تیره این زمین


پایوش پای خسته ام


این سقف کوتاه آسمان


سرپوش چشم بسته ام


اما خدای دل


در آخرین سفر


در آیینه به جز دو بیکرانه کران


به جز زمین و آسمان


چیزی نمانده است


گم گشته ام ‚ کجا


ندیده ای مرا


                                                            حسین پناهی

نوشته شده در شنبه بیستم فروردین 1390ساعت 12:12 توسط حمید| |


اندکی از مردم را می توان برای همیشه فریب داد.


         همه مردم را نیز می توان برای مدت اندکی فریب داد.


                    اما نمی توان همه مردم را برای همیشه فریب داد

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم فروردین 1390ساعت 12:56 توسط حمید| |

دوستت دارم‌ها را نگه می‌داری برای روز مبادا، دلم تنگ شده‌ها را،


عاشقتم‌ها را…


این‌ جمله‌ها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمی‌کنی!


باید آدمش پیدا شود! باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید


بدانی که فردا، از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد!


سنت که بالا می‌رود کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی دلم تنگ شده ...

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم فروردین 1390ساعت 11:4 توسط حمید| |

نشد که زندگی ام را کمی تکان بدهی


 نخواستی سر این عشق امتحان بدهی


نخواستی که بمانی و دردهای مرا


فقط یکی دو سه سالی به دیگران بدهی


 قرار بود همین روزها به هم برسیم


 قرار بود تو بابا شوی و نان بدهی


نگو که آمده بودی سری به من بزنی


 و بعد بگذری و دل به این و آن بدهی


 نگو از اول این راه عاشقم نشدی


نگو که آمده بودی خودی نشان بدهی


گناه فاصله ها را به پای من زدی و


نخواستی به تن خسته ام زمان بدهی


 چه اتفاق غریبی ست اینکه دل بکند


کسی که حاضری آسان براش جان بدهی


 نشسته ام سر سجاده رو به روی تو باز


هنوز منتظرم در دلم اذان بدهی !
 
نوشته شده در سه شنبه هفدهم اسفند 1389ساعت 16:35 توسط حمید| |



فعلا خبر خوب همینست که هستی

این نکته که درهای دل خویش نبستی



با مالش چشمم به تعجّب شده باور

بیدارم و پیش من دلخسته نشستی



می خندی و در پوست نمی گنجم و از شوق

تقدیم تو کردم همه ی قلب دو دستی



با بوسه من از نو متولد شدم امروز

با بوسه سفال من ازین لحظه شکستی



حالا تو شدی مالک هستی و وجودم

مشغول عبادت شده من با ، تو پرستی



تک تک هیجانات درونم به تو شد ختم

تو جاذبه ای، وسوسه ای، لذت هستی



حالا تو دم و بازدم زندگی من

من شاعر لبخند تو در عالم مستی

نوشته شده در سه شنبه هفدهم اسفند 1389ساعت 16:32 توسط حمید| |


عصر یک جمعه ی دلگیر، دلم گفت بگویم بنویسم که چرا عشق به انسان

نرسیده است؟ چرا آب به گلدان نرسیده است؟ چرا لحظه ی باران نرسیده

است؟ وهر کس که در این خشکی دوران به لبش جان نرسیده است ، به

ایمان نرسیده است و غم عشق به پایان نرسیده است. بگو حافظ دلخسته

زشیراز بیاید بنویسد که هنوزم که هنوز است چرا یوسف گمگشته به کنعان

نرسیده است ؟ چرا کلبه احزان به گلستان نرسیده است؟ دل عشق ترک

خورد، گل زخم نمک خورد، زمین مرد، زمان بر سر دوشش غم و اندوه به

انبوه فقط برد،فقط برد، زمین مرد، زمین مرد ،خداوند گواه است،دلم چشم

به راه است ، و در حسرت یک پلک نگاه است ، ولی حیف نصیبم فقط آه

است و همین آه خدایا برسد کاش به جایی، برسد کاش صدایم به صدایی...

عصر این جمعه دلگیر وجود تو کنار دل هر بیدل آشفته شود حس، تو کجایی

گل نرگس؟

نوشته شده در سه شنبه هفدهم اسفند 1389ساعت 16:29 توسط حمید| |

فکرمی کنم به روزی که دیگر برفی نباشد...


      بیچاره کبک !

---------------------------------


دل شکستن چاره اش سنگ نیست این دل ما با نگاهی سرد


        نیز میشکند

--------------------------------


دوباره سیب بچین آدم...

  

          من خسته ام بگذار از این جا هم

     

                                        بیرونمان کنند!

---------------------------------

هزار بار دیگر هم که از شانه‌ای به شانه‌ی دیگر بغلتی ،این شب


         صبح نمی‌شود وقتی دلت گرفته باشد.....


نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اسفند 1389ساعت 17:22 توسط حمید| |

هنوز....


    دروغهایت را در گنجه دارم ،

              

         گاهی ،

                      

             باورشان میکنم 


                      و باز،


                            عاشقت می شوم ...

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اسفند 1389ساعت 17:14 توسط حمید| |

بعضی ها وقتی كاری داشته باشند دوستت هستند....!


بعضی ها وقتی گیر می كنند دوستت هستند...!


بعضی ها نیستند و وقتی هم هستند بهتر است نباشند!


بعضی ها نیستند و ادای بودن در می آورند....


بعضی ها در عین بودن هرگز نیستند...


بعضی های دیگر هم به طور كلی هستند و...!؟

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اسفند 1389ساعت 16:49 توسط حمید| |


شاعر از کوچه مهتاب گذشت لیک شعری نسرود،


        نه که معشوقه نداشت


             نه که سرگشته نبود،


                 سالها بود دگر،


                      کوچه مهتاب خیابان شده بود!

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اسفند 1389ساعت 14:43 توسط حمید| |

چه زیباست هنگامی که در اوج نشاط و بی نیازی هستی دست به


دعا برداری...

----------------------------

در دشمنی دورنگی نیست. کاش دوستان هم در موقع


خود چون دشمنان بی ریا بودند.

-------------------------------

انسان ها به ناگهان شکسته نمی شوند این ماییم که


دیر به دیر نگاهشان میکنیم . . .


                                                               (دکتر شریعتی)

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اسفند 1389ساعت 14:39 توسط حمید| |


من کجای این جاده ایستاده ام؟

به عقب نگاه می کنم

یک سری خاطره که پایین تمامش را با اشک امضا کردم

خاطراتی که تمامش تقصیر توست

به حال نگاه می کنم

به جایی که ایستادم

چه دنیای مبهمی .....

به جان مادرم اینجا همان دنیای بلا تکلیفیست

عجب لحظه ی عجیبی !!!! هیچ اعتمادی به امروزم نیست

به جلو نگاه می کنم

به آینده ....

هِه! ....

تابلویی بیش نیست که یک سویش آرزوهایم است

که اگر باشی همین سو را می بینم

ولی اگر نباشی

آن سو را میبینم که آیینه ایست از گذشته

و باز هم خاطرات تو

تو که دیگه تمام زندگیم شدی

پس بیا  و یه مهر بزن زیر دفترچه ی خاطراتم

اگر خواستی  تو هم با اشک امضاش کن

تقدیمش کن به .........

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اسفند 1389ساعت 11:51 توسط حمید| |

عمری با غم عشقت نشستم.


  به تو پیوستم واز خود گسستم.


      ولیکن سرنوشتم این سه حرف بود.


                      تو را

                                دیدم.

                                     پرستیدم .

                                                  شکستم...

نوشته شده در شنبه چهاردهم اسفند 1389ساعت 15:44 توسط حمید| |

 

روزایی که نمی بینمت


شاید آسمون به زمین نیاد

 

اما فاصلشون انقدر کم میشه

 

که احساس خفگی میکنم

 

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اسفند 1389ساعت 13:50 توسط حمید| |

کوچک که بوديم چه دل هاي بزرگي داشتيم

اکنون که بزرگيم چه دلتنگيم

کاش همان کودکي بوديم که حرفهايش را

از نگاهش مي توان خواند

اما اکنون اگر فرياد هم بزنيم کسي نمي فهمد

و دل خوش کرده ايم که سکوت کرده ايم

سکوت پر بهتر از فرياد تو خاليست

دنيا را ببين... بچه بوديم از آسمان باران مي آمد

بزرگ شده ايم از چشمهايمان مي آيد!!

بچه بوديم دل درد ها را به هزار ناله مي گفتيم همه مي فهميدند

بزرگ شده ايم درد دل را به صد زبان به كسي مي گوييم ...هيچ كس

نمي فهمه

نوشته شده در دوشنبه نهم اسفند 1389ساعت 15:22 توسط حمید| |

گرچه سكوت بلندترين فرياد عالم است


ولي گوشم ديگر طاقت فريادهاي تو را ندارد كمي با من حرف بزن...

نوشته شده در دوشنبه نهم اسفند 1389ساعت 15:9 توسط حمید| |

آری دل می طلبد تو را

اما افسوس

که دیگر نه نای رفتنی و نه نای ماندنی

چشم دل فرو بسته ام و

دیده بگشاده ام  با پرده ی عیب

تا که دیگر هیچت نبینم

نبینم تا که شاید بگذری

آری دیده ی دل دارد چه بسیار

اما

افسوس

دیده را  یارای دیدن دلدار نیست؟
نوشته شده در دوشنبه نهم اسفند 1389ساعت 15:7 توسط حمید| |

كاش قلبم درد پنهاني نداشت


چهره ام هرگز پريشاني نداشت


كاش مي شد دفتر تقدير عشق حرفي از يك روز باراني نداشت


كاش مي شد راه سخت عشق را بي خطر پيمود و قرباني نداشت...

نوشته شده در دوشنبه نهم اسفند 1389ساعت 15:2 توسط حمید| |


 نگاهم کرد


پنداشتم دوستم دارد.


نگاهم کرد


در نگاهش هزاران شوق عشق را خواندم.


نگاهم کرد


دل به او بستم.


نگاهم کرد


اما بعدها فهمیدم فقط نگاه میکرد....

نوشته شده در دوشنبه نهم اسفند 1389ساعت 14:53 توسط حمید| |

 گفتمش آغاز درد عشق چیست؟


گفت آغازش سراسر بندگیست


گفتمش پایان آن را هم بگو گفت


پایانش همه شرمندگیست


گفتمش درماندردم را بگو


گفت درمانی ندارد، بی دواست


گفتمش یک اندکی تسکین آن


گفت تسکینش همه سوز و فناست

 

نوشته شده در دوشنبه نهم اسفند 1389ساعت 14:42 توسط حمید| |

زندگی کوتاه ترازآن است که به خصومت بگذرد

       و قلبها گرامی تر از آن هستندکه بشکنند.

                    فردا طلوع خواهد کرد

                                   حتی اگر نباشیم

نوشته شده در دوشنبه نهم اسفند 1389ساعت 14:26 توسط حمید| |

صدای جیر جیرک ها به گوش می رسد
سکوت را نوازش می دهند
و جای خالی آدم های شب نشین را
با نگاهی معصومانه پر می کنند

نوشته شده در دوشنبه نهم اسفند 1389ساعت 11:44 توسط حمید| |

برای يك بار پريدن ، هزار هزار بار فرو افتادم هيچ وقت رازت رو به کسي نگو.

 

 وقتي خودت نميتوني حفظش کني چطور انتظار داري کسي ديگه‌اي برات

 

راز نگهداره هیچ انسانی دوست ندارد بمیرد، اما همه آنها دوست دارند به "

 

بهشت " بروند... اما ای انسانها... برای رفتن به " بهشت " ... اول باید مرد

نوشته شده در دوشنبه نهم اسفند 1389ساعت 11:38 توسط حمید| |



مترسک ناز می کند

کلاغ ها فریاد می زنند

و من سکوت می کنم...

این مزرعه ی زندگی من است
خشک و بی نشان
نوشته شده در دوشنبه نهم اسفند 1389ساعت 11:33 توسط حمید| |

خدایـــا دلــــــم بـــاز امشب گــــــرفته.!!

 

 

   بیــــــا تا کمی با تـــو صـــــحبت کنـــم...

 

 

              بیا تا دل کوچــــــــــکم را

 

 

    خدایـــا فقــــط با تـــو قسمت کنم..!

 

 

           خدایـــــا بیــا پشت آن پنــجــره..

 

 

   که وا می شود رو به ســــــوی دلــــــــم!!

 

 

     بیـــا پــــرده ها را کنـــاری بزن..

 

 

        که نــــــورت بتــابد به روی دلـــــــم!!!

 

 

         خدایـــا کمـــک کـــن :

 

 

    که پـــروانه ی شعر من جــــان بگیرد..

 

 

                کمی هم به فـــــکر دلـــــــم باش...

 

 

               مبـــادا بمیـــرد...!!!

 

 

    خــــدایــا دلــــــم را

 

 

     که هر شب نــفس می کشـــد در هوایـــــت..

 

 

    اگر چه شــــــکســــــته!!!

 

 

                       شبــــی می فرســــتم بــرایــت...!!!

نوشته شده در دوشنبه نهم اسفند 1389ساعت 11:1 توسط حمید| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ